تبليغاتX
××تو ماه منی××
××تو ماه منی××

دوستت دارم همیشه

رفتم رفتم

رفتم و بار سفر بستم

با تو هستم هرکجا هستم

از عشق تو جاودان ماند ترانه من

با ياد تو زنده ام عشقت بهانه من

پيدا شو چو ماه نو گاهي به خانه من

تا ريزد گل از رخت در آشيانه من

رفتم و بار سفر بستم  با تو هستم هرکجا هستم

آهم را مي شنيدي به حال زارم مي رسيدي

نازت را مي خريدم تو ناز من را مي کشيدي

به خدا که تو از نظرم نروي

چو روم ز برت ز برم نروي

رفتم و بار سفر بستم با تو هستم هرکجا هستم

اگر مراد ما برآيد چه شود

شب فراق ما سرآيد چه شود

به خدا کس ز حال من خبر نشد

که به جز غم نصيبم از سفر نشد

نروي يک نفس ز پيش چشم من

که به چشمم به جز تو جلوه گر نشد

رفتم و بار سفر بستم   با تو هستم هرکجا هستم

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 1:33 توسط فائزه و مصطفی| |

میتونستی دیر تر آپ کنی

اپ کردم نیومدی پاکش کردم

دیدیم وبتو اپ کردی اما اینو نه

پاک کردم چون فکر میکنم واست مهم نیست

راز دلو میشه به هر کس نگفت

توقع داشتم یه ذره هم شده ناراحت باشی

اما اینطور نبود

توقع داشتم تو وبت بگی ناراحتی،حوصله نداری یا چیزی که بدونم

تموم کردن رابطمون روت تاثیر داره

شایدم من پر توقعم

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 1:18 توسط فائزه و مصطفی| |

انتظار داشتم بیای...

اما نیومدی...

شاید در زیباترین شب زندگی تنهایی سهم من باشه

یادت هست امشب چه شبیه؟؟؟

می دونم تو بودی که توی وبم نوشتی مهم نیست و گفتی چقدر شادی...

راز دل رو نمیشه به هر کس گفت.اما به تو گفتم...چون تو هر کس نبودی...بلکه همه کس بودی...

روزها رو با امید امروز زندگی کردم و شبها با همین امید خوابیدم...از فردا به چه امیدی باشم وقتی امروز دیروز میشه؟؟؟

 

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 0:58 توسط فائزه و مصطفی| |

ابد همین جاست،

چه زود رسید دست نیافتنی ترین واژه  در پیچ و خم افکار من!

لحظه ای که گفتی دیگر مهم نیست خوب و بد روزگار من،

در آن هنگام که مرا راندی از خویش،

با واژه هایت زدی به من نیش،

بدتر از زهر افعی بود،

چه تلخ زهری بود!

و شاید شور...

به شوری اشکهای سر خورده بر گونه های من،

خوش به حالشان که رها می شوند از قفس چشم های من!

رها می شوند و بعد محو...

چون آزادی کبوتران!

آه، چه روزگاری بود!

آن هنگام که می خواندند کبوتران عاشق ما را!

و حال...رسیدیم به آشیانه ی خویش؟؟؟

آه،آری!!

ابد همین جا بود!

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 2:6 توسط فائزه و مصطفی| |

 

من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی


ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم


بلا گردان آن رندم که با زخم دو صد خنجر


به پیش هر کس و ناکس پی مرحم نمی گردد

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 13:2 توسط فائزه و مصطفی| |

برای شکستن من یه اخم کافیه... نیازی به فریادت نیست، واسه اشک ریختنم سکوت تو کافیه... نیازی به قهر نیست، برای مردنم حرف رفتنت کافیه... نیازی به انجامش نیست...

فائزه جونم

نفسم

قشنگم

زندگیم

به تعداد تارای موی سرت ضرب در تعداد نفسهایی که تا اخره عمرت میکشی به علاوه تعداد  هرچی ستاره تو اسمونه..

دوستت دارم

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 15:40 توسط فائزه و مصطفی| |

سلام بی معرفت

از دستت دلخور و عصبانیم

انگار نه انگار که 1 ماه و نیم بود که همو ندیده بودیم...

چرا؟چرا؟

من امروز به شوق دیدن تو اومدم خونه بابابزرگ...ساعت چند بود رسیدیم؟فک کنم 11.30 بود...از ماشین پیاده شدم دیدمت...سلام علیک و...

رفتی...من فک کردم میری 10 مین دور میزنی میای...اما رفتی پیش پسرعمه ت...بد بد بد...تو که همش اومالی...چرا رفتی؟؟؟تو که همش داری مظاهرُ می بینی...رفتی ...موقع ناهار عمه بت زنگ زد...10 دقیقه بعد اومدی...رفتی توی اون اتاق نشستی...گفتم ناهارتُ که خوردی میای پیشم...اما نیومدی...بازم غرورمُ شکستم...بت اس ام اس زدم گفتم نمیای اینور؟ اما بازم نیومدی...

بی معرفت

موقع رفتن رومو برگردوندم...نخواستم ببینی منو...ندیدیمت...ندیدیمت تا بیشتر دلم بمونه ندیدینت...بد بد بد...

چه توجیهی داری واسه کارت؟؟؟هاان؟؟


بازم با حرفات قانعم کردی خیلی زرنگی

دوستت دارم عزیز دلم

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 18:44 توسط فائزه و مصطفی| |

سلام عزیزم

من چی برات نوشتم که  اون افکار باطل اومد تو ذهنت؟؟؟

حرف از جدایی میزنی...میگی من دوست ندارم...

من اونقد طعم دوری از تو رو چشیدم که قدر لحظه های با تو بودنو سعی می کنم بدونم...امشب خدا رو شکر کردم که داشتم باهات می حرفیدم

اما تو اون حرفا رو زدی...یه کم دیگه ادامه میدادی اشکم در می اومد

بت گفتم من نمی تونم بی تو بودنو تحمل کنم...تو هم نمی تونی بی من بودنو تحمل  کنی..پس اگه قراره روزی یکیمون نباشه...میخوام که هر دومون نباشیم...

مصطفی من نمی تونم تصور کنم که بی تو باشم...گاهی شرایطی پیش اومد که با خودم گفتم از هم جدا شیم...افکار بهم هجوم آوردن و...نیم ساعت بعدش گریه م گرفت

به نظرم هیچ کی مثل تو نمی تونه درکم کنه...احساسم کنه...به حرفام گوش بده...

تنها نگرانی من وضعیت آینده مونه...درس...کار...ازدواج

نمی دونم می تونیم با تکیه به هم این راهو طی کنیم یا نه؟؟؟ تو بم امید دادی همیشه...قوت قلبم بودی

خب...من هم برادرزاده مامانتم دیگه!!! اینو گفتم چون فک کردم پیش خودت داری فک می کنی مثل مامانتم!

الان دلم خیلی گرفته...

همیشه وقتی تو جمع فامیل همو می بینیم...از اینکه نمی تونم یه دل سیر نگات کنم...باهات حرف بزنم...دپرس میشم

اما تو اینطور نیستی...می بینی منو...شاید من نگاه کردنو بلد نیستم!

داره بارون می باره!

تو ماه منی که تو بارون رسیدی.........امید منی تو شب ناامیدی

 

دوستت دارم

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 0:46 توسط فائزه و مصطفی| |

راست وبمون خیلی خوچگل چوووووووووووده
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 16:14 توسط فائزه و مصطفی| |

سلام خانومی!

خوبی؟

من که خوبم

امان از دست گوشیت !

خیلی دلم واست تنگ شده اما چه میشه کرد

خیلی دوست دارم یه خیلی

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 16:12 توسط فائزه و مصطفی| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ